با همه بی حوصلگی

تمام خودم را جمع میکنم و میریزم در نوک انگشت سبابه ام تا سربزنم به دوستان قدیمی اما به اینجا که میرسم هیچ چیز نمی یابم همه رفته اند تارو مار شده این فضای مجازی که روزی نوشته هایمان را به هم نشان میدادیم انگار این خواب زمستانی فقط برای من نبوده این درست است که وقتی میرویم ممکن است هرگز دیداری دوباره میسرمان نشود فقط دلتنگ بودم دلتنگ نوشتن امیدوارم دوستان همچنان قلمی نویسا داشته باشند اگر من هم میداشتم انگیزه ای حتما خواهم نوشت...شبنم

دختران دشت ؛ دختران انتظار...

جای سبزه

امسال

گیسوان مرا گره بزن

شاید

گره آرزوهایت در پریشانی گیسوان من باشد



شبنم...


شب شراب

 

 

در نصف النهار تقدیر

به تو بر می خورم

غرق در لادن و شب

همچو افشانه ای رها در بارگاهی

معلق و در خود

به روایت هایت می اندیشم بی حضور ِ تن ات

در پرده سار ِ خاطره ام

خط عزیمت ات را مشروح می کنم

هاشورهایی پر از پونه های سرنگون و چکاوک

با دو ثعلب سیاه

که تبلوری از چشمان توست

خود را تنگ ِ در آغوشت می بینم

صبور و مرطوب

همچو معبد و باران

با من بگو

از سرنوشت آن همه سادگی

در تلاطم امواج دسیسه و نیرنگ .

 

روی ِ دست ِ زیارت ات مانده ای

با گریبانی گشاده

 بی کعبه

 بر مزار مادران می

 

با دستهایی که بی تاب ضریح اند ؛

قرابه هایت را

 یکی یکی در خاک می کنی

آن زمان که در فاصله مذهب و تردید

ولایت در دهانت تلخ می شود ؛ دلواپس خدا نباش

اگر چه پیراهنش پاره پاره است

اما

شکوه نخواهد کرد

 

 

شبنم...

جغرافیای ما

در این بستر ِ ژرف ِ دریا و نمک

در این زجر ِ اندوه ِ پنهان، در ستیغ ِ سینهٔ‌ کوهها ی ِ پیر

بر این دهشت ِ رهایی ِ مرتفع

هم نوای ِ مرغکان ِ آزاد ، بر این خلیج ِ خاطره های ِ تلخ

بر باور ِ سنگ‌های ِ عطشناک ِ سیاه

یکی‌ آسمان ِ بی‌ روزن باش!

بی‌ اکلیل و ستاره


پاشویه های ِ دلتنگی‌ را گریزی باش

در ترانهٔ کوچک ِ انتظار ِ هر شب ِ این دشت


شادی ِ زنجره باش

در حنجرهٔ این چکاوک ِ دلتنگ


تکثیر شو

در مسیر ِ این همه واهمه

هنگامی که ستاره‌های شب را پس میزنم

تا ماهتاب ِ گریبان گشاده‌ام ،

تنها تو باشی‌!


غوطه ور در کسوف ِ سوءِ هاضمهٔ تقدیرم...


میخندی...

و من

تمنا‌هایم را

هاشور میزنم ، بر پیکرهٔ سنگی‌ ات

رد ِ تند ِ تگرگ هایت

بهانه‌هایم را

می‌

گر

ید

در غلظت ِ این همه خاطرهٔ خفته در مه


نفس میکشم اندوهان را

در این گریبان ِ درد

به انتظار ِ عطر ِ بیداری ِ بابونه و پونه

در پهناور ِ جلگهٔ دستانت


دیگر از باور ِ صبوری ِ یک اشک

در لحظه گریه های ِ بی‌ حضورت

نخواهم سرود

لبریزم از حکایت ِ آوارگی

هجرت می‌کنم با پرستوها

تا فراسوی ِ شوریده حالی ِ ابر ها

تا آشفته حالی ِ شوربختی ِ فاصله های ِ پست

تا کوره راه‌های ِ منتهی‌ به زادگاهت

تمامی  ِ تپه ها را میتپم


حباب ِ اشباع ِ بغضم میترکد

و تو

پاک میکنی‌

رد ِ شور ِ اشکهایم را

در کرانهٔ این رود ِ سرریز ِ بی‌ باور



با این همه

بی‌ آنکه رحم کنی‌ بر من

میخواهمت

چرا که دریافتی

تنها حادثه بزرگ ِ این فلات ِ خمیده

تنها

تو هستی‌!!!



شبنم...




وقتی‌ هنوز

نقره زاران ِ  فلس‌های ِ تن ام

عریانی ات را ،

سوزان می شود

دیگر چکار داری

از تاریخ مصرف ِ این قلب ِ دست ِ چندُم

چندین شکنج ِ  تاول ، گذشته است؟!

قوس ِ ماه ام را ، در کشش ِ بازوانت

کمندی رها کن!


تندیس ِ نیم انسان گونه

سُم ضربه های خشم ات

می تپد

بر پیکرهٔ پریشان ِ خاک ِ گرم ِ  تن ام


در کمرگاه توسَن ات

ژرف‌ترین یاقوت را

می کاوم

فاصله زفاف را

می‌

گر

یم

.

.

.

همچو ماده گرگی نا بالغ ام

خیره به ماه

فرا میخوانم جفت ام را

در پسِ ِ این لحظه‌های ِ خاکستری ِ سرد


پنجه های ِ حریص ام را

در پهن دشت ِ خفتهٔ تن ات

میکِشم


آن زمان

که بَره وار

پوستین ام را میدری

به دریدنم درنگ مکن!

این حادثه ای‌ بزرگ است!



شبنم...


پریشادخت ِ آزاده ُ ایران زمین میلادت فرخنده باد در این سیاهی آزاده کُش

سلامت را تمام نکرده ،

پژمردی

تنها ۵ انار

از دستانت چیده بودم

که رنگ ِ خاک و قاب گرفتی‌

نیمی از جدول ِ خاک را

حل نکرده بودی

که آسمان؛ تو را بوسید

بید ِ حیات ِ خانه تان

در جنون ِ گیسوانت ،

روزی ،

یک برگ ِ زرد میشود

شمعدانی ِ باغچه ات ،

که روزی

آن را به بیمارستان برده بودی

در ماتم ِ شاپرکی که از نگاه ِ تو پر زد ،

تمام ِ گلبرگ‌هایش را گریست

و هجرت ِ چشمان ِ شرقی ات

شب را

بر من و شعرهایم ،

نشاند

باز نخواهی گشت

غبار ِ روی ِ سنگ ِ قبرت این را میگوید



شبنم...


( با احترام تقدیم به مونا)

تا کجا بردی مرا دیشب؟!   با تو دیشب تا کجا رفتم؟!

من

آخرین باز ماندهٔ ببر مازندران را

پنهان کردم

در جنگل ِ گیسوانم

و چشمانم را

آبگیر ِ قوهای ِسپید

آن زمان که تو

بلوطی وحشی را

به جای ِ قلبِ منقلبم

آویزان کردی ، بی‌ آنکه صدایش را شنیده باشی‌!


با ته ماندهٔ لبان ِ برآماسیده ام که در جیب داری

گونهٔ تمامی ِ دخترکان ِ روستایی را

رنگ میزنی‌


سرنوشت ات را

پارو نکن

در زلالی ِ آبشار ِ تن ام

گلپرهای ِ دلواپسی

اندکیست

شهوت ِ دریا را

به افتخار ِ تن ات

غرق میشوند

بی‌ آنکه اشکی بریزم...


پستان های من - این راهبه ‌های سیاه جامهَ‌ شکسته پیمان -

داغی ِ بستر ِ دوشیزگی را

می تپند ، بر آرامش ِ هوس ِ بلورینت!


سینه بند ِ گشاده ام

در باور ِ بسترت

چاک ِ پیراهن ات را

به درد

می‌

پی‌

چد...

و ماه ، حیرانی اش را

بر مدار ِ صفر ِ من

به هلهله ای‌

میرقصد

مبهوت

در بی‌ عبور‌ترین معبر ِ دنیا

در مجاورت ِدهکده پاییزی ِ تن ان!




شبنم...

حوای بی حواس!

فردا

تمام  ِ روزنامه های ِ صبح

تعطیل اند

.

.

.

تمام  ِ حادثه من

تویی!


( یه ماه نیستم  برمی گردم .    باید بروم    گویا کسی صدایم می زند. بر می گردم! )



شبنم...

حکم  ِ آخر!

صدای ِزنگِ تعطیل ِ مدرسه ات

به صدا در آمده

اما من

هنوز انشایم را تمام نکرده ام!

 

تنها از کلماتم

انتظار ِ بیشتری داشتی

در این بازی ِ مکالمهٔ روزمرهٔ سکوت!

 

پس

به هیاتِ شاعر ه ای‌ در آمدم

در خسوفِ خوف انگیز ِ خشم ات

 

فرو بردم

ناخن‌های ِ خشک ام را

در هر آن‌ کوره راهی‌

که به زاد گاه ِتو ، منتهی‌ میشد

در بوسه

در عشق

در هوس

خرامیدم

و دلتنگی‌‌هایم ، همه گریه شد!

آنگاه

آدمی‌, از برای ِ نخستین بار

معنای ِ گریستن را فهمید!

 

آیا مرا  - به جرم ِ وسوسهٔ برچیدن ِ سیب ِسَر‌ترین شاخه -

به واسطهٔ این دیگر گونه بهشت ِ زمینی‌

خواهی‌ بخشید؟!

 

آیا دوباره مرا خواهی‌ برد

به سرچشمهٔ نیل ، در آسمانها

یا به رودِ گنگ ،

که گویند تا ابدیت ادامه دارد؟!

 

آیا تو باز هم

از همآغوشی ِ من

با کلمات

شکایت خواهی‌ کرد؟!

 

بوی ِ تلخ ِ همخوابگی ِ تنهامان

در شوکران ِعشقبازی‌های ِ شبانهٔ من و تو

دیر شدن ِ دوست داشتن را

بهانه می‌گیرد!

 

به من اجازه بده

باران مصیبت ات را

تنها ، سَدی بسازم

 

در کوچه‌های ِآن‌ همه بعد از ظهر ِ نارنجی ِ برگ

قهقهه ات را

نثار ِ اشکهایم کردی

بی‌ آنکه زمزمهٔ ترانه‌ام را شنیده باشی‌

با این همه

در تمام عالم

گم کردگی ات را می جویم

 

این حوای ِ قصه گو

شهرزادی دیگر شده است

در این یلدای ِهزار و یک شب ِ گریه!

 

 

شبنم...

 

خفته در تو!

در گوی ِ اندیشه ام

خطی‌ مدور را مانی‌

به انتهایت که می رسم

ابتدایت را ناگزیر میشوم!


کلافِ سر در گُم ِ سلولهای ِ خاکستری ام

انعکاس ِخورشیدِ نگاهم را

بر برفهای تخیل ِ تن ات

بغض میکنند


روزها تکثیر می شوم در تو

آن‌ زمان ، که تکامل ِ آبی ِ رنگین کمانت را

پهن کرده ای‌

در نیلی ِفرش ِ اتاقم!


رسوایی سر به زیر می شوم

در تنفس ِ جای جای تن ات


غرق در اطلسی ِ نگاهت

عمر ِ خضر بر من می‌گذرد

افسوس...

که در نبودت

حقیقت ِ سایه ام

در مجاورت ِ دیوار ِ تو

همسایهٔ درد میشود!


در این کولی‌ ِ پاییز

جرقهٔ یادت را

نثار ِ خاکستر ِ خاموش ِ خاطره ام کن


در پس ِ اییییییین همه سالیان ِ مه

شاخه های ِ سکوتم را

شکوفه ای‌ بنشان



شبنم...

وهم  سفر

پرده ها را

به مثابهٔ سنگ ِ گوری

کنار میکشم

تا با ترانهٔ کوچهٔ عبور ِ تو

بیگانه نباشم


وقتی‌ همهٔ جاده های ِ جهان

بی‌ عبور شدند

من و تو

رسیده بودیم ، طلوع آفتاب فردا را


در سرزمین ِ موعودِ خویش

انتظار ِ تو را ،

اردو زده ام درست درجایی که

قرار بود

هیچ کس نأیستد!


ایستادگی ِزانوانم را

خاکسار کردی

در پوک شدن ِ درایتِ تندیس ِبلاهت ام

آنچنان که

نه بایسته ات بوده ام

نه شایستگی ات را در خور


اما همچنان

شکوه نمیکنم

ازینکه بر راهی‌ قدم گذارده ام

که خطوط ِموازی اش

شهادت میدهند

برگشتن ِ قدمهایت را

سالهایی پیش از این


من

تو را

از فاصلهٔ شب و دلهره

باز خواهم یافت

فقط ، تو بگو

چگونه سر به مهرت فرود آرم


من

هوای ِ تازهٔ شعر را

از حول ِ صبح ِ نفس هایت

به یکباره بلعیده ام



شبنم...








     : هی بچه !بیهوده است  بیهوده است!

به کام ِزخم ِدلم

شطًٌی روان می‌کنم

‌ز پیش ِتازیانه‌های ِ نمک ات


زاده میشوم

در فصلی که پیش از آنش

درختان ، زرد و خشک می روییدند

تولدم را!


پیش ازآنکه بریده شوم ، چون کلافی سر در گم

باز کن مرا به افسون ِ انگشتانت

در گرگ و میشی‌ ، که من

قمار می‌کنم ، جنین ِ رحم ِ آینده‌ام را

زبانت را چونان فتیله ای‌ ژرف ، فرو کن

در سرخی دینامیت ِ دهان ام

گونه های ِ بی‌ گناهم ، گُُر می گیرند از

غوغای ِ  این همه برهوتِ تن ات


گر از پس ِ این همه شبیخون ِ سکوت

عقب نشینی, پیشه نکرده‌ام

خود از آنروست که

در من فرو میکنی‌ شبانه جسارتت را!


زین پس

قهرمانم بخوان

که بر جایم هنوز...

با جسارتی که به کف اندر دارم ،  زین پس دهان به بیهوده نگشایم


طنین ِ گنگ ِالفاظم را،

تشبیهی صریح , طلب میکنی‌


هلهلهٔ شور آفرین ِدستانت ،

می بافد ، رشته رشتهٔ آشفتهٔ اشعارم را!


اینگونه که

ندا باز پس میدهی‌ به تکرر ِ هر سنگریزه ات

فریادم را ،

بی‌شک همان کوهمرد منی‌!



شبنم...


افسون

تو را در عهدی عبث

به بیراهه ، عصب می کِشم

آتشکدهٔ خاموش ِ اساطیر ِ ظلمانی!


رسوخ ام در هذیان ِ درونت ،

روح ِ سرگردان ِ پریده رنگی‌ را می‌مانست،

که با اولین پرتو ِ آفتابِ قُلابی ات

به یکباره

روز ِ دروغینت را

منزجر ،جیغ کشید!


من

مانده بودم ، بر درگاهت

بی‌ سایه‌ ، بی‌ حضور


بیدی بی‌ سایه را مانم ،

مشوش ، بر برکه

از وحشتِ تبر ِ آزارت،

که هر پوستهٔ تن‌ام را به تیغهُ دشنه ات ،

یادگار کرده ام


چندانکه درد،

در رگ و پی‌ ِ وجودم

بیتوته می‌کند ،از هر زخمهٔ پنجه ات ،

در پریشانی ِ گیسُوان ِ مواجم

آن‌ زمان که

به سان گردبادی در من میگذری!


دریاها را

وامدار ِ اشکهایم کرده ای‌


آیا توان آنت هست؟!

که ، اندکی‌

تنها ، اندکی‌

لختی،

به درنگ

بیاندیشی به من ...؟!

که چون شبنمی بر گلی‌ ایستاده ام

هر ثانیهٔ برهوتت را

تا اینگونه از کف ننهم، پا پس نهادنت را!


اینچنین که ، غرش‌هایِ ممتدت را

تیری خلاص کرده ای‌ ،

به حرمتِ ثانیه های ِ تپیدن ِقلبم

افسونی مگر ، به آستین اندر نهفته باشم

تا جدایی،

واپسین علاج نباشد!




شبنم...

شمع و خورشید

این روز ها

در زلالی آینه ها که می‌نگرم

ظلمتی ابدی را نشانم میدهند

گونه هایم ، نمناک ِ واقعه ای‌ مبهم است

تو ، در پس ِ پشتِ آینه

جرقهٔ مژگانم را ، با تماشا نشسته ای‌

ای بادِ فاتح

پیرهن بر تنم دریدی ،

در تجاوز ِدردِ

این همه پاییز!

خورشیدکِ بزرگی‌ هستی‌ تو،

که تنها ، توان ِ افروختن ِ روز را دارد

کوچکی ِ این شمع ِ خُرد را ، به سخره مگیر!

چرا که من ،

با کشیده‌ترین شعله ام

شب را ، فروزی دیگر گونه بخشیده ام

آری ، تنها با پرتوی!

از آفتاب بیزارم

آبگیر ِ خُردی ام، در میان ِ علفزارهای ِ هزار توی تن ات!

عصیان گونه بر من می تابی

خشک میشوم

اما

مرداب صفت نمیشوم

همزادت نیستم من!



شبنم...


ماه در مرداب

دیوانگی‌ام را

در،پس ِ مردابت به ژرف ترین آیینه ها

به تماشا نشسته ای

آرام

ساکت

مبهوت


می خرامم در تو

پیش میروم

پاهایم ، رسالت ِ فرو رفتن دارند

به اعماقت نمی رسم

ستاره بارانم میکنی‌ از دریغ و درد!

می‌ آیی سنجاقکی بر سیاهی ِ گیسوانم می نشانی

من ، میهمان سالهای ِ هزاران هزار سالهٔ کرهٔ خاکی ِ تن ات شده‌ام

پژواکِ خراشیدن ِ لبهای ِ ترک خورده ات

بر فلس‌های ِ تن ام

همهٔ نیلوفران ِ خاموش را

چشم ، باز می‌کند

عریانی ام را

در پس پنجه های ِ افرایت،

پنهان میکنی‌

ماه، بلعیدنم را تاب نمی آورد

و کرم های ِ شب تاب،

به احترام ِ ما

یکی‌

یکی‌

می میرند!



شبنم...


تو فقط بگو!

طولانی ترین روز زمین

کی‌ می‌رسد تا من

به سان سخت‌ترین ، سنگریزهٔ خارا

به صبوری ِ راحت بنشینم؟!



شبنم...

چه بی نوره ستاره همین که,  تو بخندی!

از صبح زود تا آخر شب میدوم

دوستانی دارم که تو آنها را خوب نمیشناسی است

به کسی‌ نیاز دارم که پنهانم کند از دست احمقی که در درونم

دوست دارم به جایی‌ امن و گرم بروم

تو ، خورشید درخشان نیمه شب ام هستی‌

شمع فروزان راهنمای من

درخشان‌ترین ستاره هستی‌

حتی در روزهای تاریک و ابری!

حافظا ، چون غم و شادی جهان در گذر است   بهتر آن‌ است که من ، خاطر خود خوش دارم!

فقط کلافهٔ این سوال ام که

نکنه حافظ ، که اینقدر دوسش داریم هم

تموم این سالها ما رو سر کار گذاشته!؟

بعد از گذشت ایییییین همه روز...!

 

همیشه به انتهای گریه که می رسم

صدای ساده فروغ را از نهایت شب می‌شنوم

صدای بوق بوق نبودن تو را ، در تلفن

آرامتر که شدم

پی‌ روزمرگی‌ام می روم

کجا مانده ای آخر؟!

نیاز ساده من

تنها شنیدن صدای تو بود!

تو دریغ کردی و من نوشتم

که تو قشنگ روزگار من هستی‌

 

جوانه شور ٍ مرا دریاب , نورسته‘ زود آشنا!

دانشگاه هم ۱۶ آذر را تاب نیاورد

۱۶ آذر که گذشت

با ۱۷ آذر

۱۸ آذر

۱۹ آذر

۲۰ آذر

.

.

.

با روزهای دیگرمان چه کنیم؟!

در روزهای دیگر چگونه ما را تاب آورید!؟

بر این راهی‌ که ، باری بر آن‌ گام  گذارده ایم

که  قدم نهاده ایم

و سر بازگشت نداریم

به خاطر شبنمی بر برگ

فاتح شدم!

خود را به ثبت رساندم

خود را به نامی‌ در یک شناسنامه مزین کردم

و هستی ام به یک شماره مشخص شد!

پس ، زنده باد ۱۵۵۳ صادره از بخش ۱ ساکن اراک

که در پناه پشتکار و اراده ،

به آنچنان مقام ِوسیعی رسیده است ، که

در چارچوب ِ پنجره ای در ارتفاع ِ هزار و پانصد و پنجاه و سه متریِ سطح ِ زمین ، قرار گرفته است

و ، افتخار ِ این را دارد ، که میتواند

از راهِ همان دریچه - نه از راهِ پلکان -

خود را دیوانه وار ، به دامانِ مهربانِ مام ِ وطن ، سرنگون کند!

 

 

فروغ جان راضی باش

کسیکه شبیه من است,روزی به درون من بازخواهد گشت!

وقتی‌ مرگ من فرا برسد،

مسلما کتاب‌های زیادی در گنجهٔ من خواهند بود که من می‌خواستم آنها را بخوانم،

بعدها،

شاید در روزهای بهتری...

وقتی‌ که مرگ من فرا برسد

هنوز داستانهای بسیاری خواهند بود ، که من می‌خواستم آنها را بنویسم

و من هیچ وقت به آنها نرسیدم

تابستان های تازه خواهند آمد و همه چیز ادامه خواهد یافت...

صبح،

شب،

هفته،

ماه،

و سالهای سال...

این چه ارزشی دارد؟!چه ارزشی میتواند داشته باشد!؟

بعد در دنیا ، هیچ کس نخواهد بود که من زمانی‌ دوست داشتم - می داشتم -

دیگران ، به جای ما همین بازی‌ را تکرار خواهند کرد

کلماتِ پر از لطفُ اعمال مملو از نفرت را در میان یکدیگر رد و بدل خواهند کرد

دیگرانی که ، من نخواهم شناخت ، اما می ترسم که چهره ای مانند ما داشته باشند!

وقتی‌ مرگ من فرا برسد

هنوز خیلی‌ چیزها باقی‌ خواهند بود ، که من می‌خواستم ببینم و بشناسم

دریاها،

منظره ها،

دیوارهای تنها،

و خودم!

زیرا در اطراف زندگی‌ من ، آیینه های زیادی وجود نداشتند!

وقتی‌ مرگ من فرا برسد

تصویری که از تو در مغز من رسم شده است ، نابود می شود

دنیای من...

وقتی‌ تو این را میخوانی‌ - خواننده -

بعد ها،

سالهای بعد ،

و شاید در آن‌ تابستان که من ندیدم

به من فکر کن،

من ، این را در نیمهٔ اول قرن بیست و یکم می نویسم

در یک شب پاییزی ، حدود ساعت ۱۰

و روی هم رفته ، انسانی‌ بودم تقریبا شبیه تو...

 

 

شبنم...

بی اعتنا به همه چیز و همه کس , مثل یک عروسک اما , نه با دو تا چشم شیشه ای ِ کوچک!

تابلوهای نقاشی ام را ـ نه اینکه چوب حراج بزنم ـ

بلکه ٬ همه را بخشیدم!

همه شان را ٬ دور ریختم . دیگر نمی خواستمشان

عیبی نداره

دوباره ٬ می کشم و از نو می آویزم

دل بردی از من به یغما!

بــاز آشــوبی به کــارم کـــرده عشق

همچو رگهــای سه تارم کرده عشق

خیــــز و بـا رگهـــای مـن  تــاری  بزن

زخـمه بــر زخـم جـگــــر خــواری بزن

بازجــویــم   گمشـــدن هـای خــودم

"مـژده  ای دل باز هم عاشــق شدم"

مست گشتم ,چرخ خوردم , کف زدم

نـو شدم , برخواستـــــم , بر دف زدم

آه  ای  دف هـا  مـــــرا  یـــاری  کــنید

دل  ز دستــم  میــــرود  کــاری کــنید

ترک ٍ غارتگر ِ  من!

تمام قصه ها، با یکی‌ بود یکی‌ نبود شروع میشوند.

با بود یکی‌ و نبود دیگری که : یکی‌ بود یکی‌ نبود!

یکی‌ مانده بود

یکی‌ مانده بود و گریه کرده بود...

به تو گفتم: این سیب سرخ را ، من برای تو میچینم ، تا کودکان بهانه گیر فردا ، نگویند :

بین این همه آدم ، حوایی ٬ بین آنها نبود!

و در تقسیم آن‌ همه علاقه ،

رفتن ، سهم ساده تو شد و

ماندن سهم دشوار دستهای من.

امروز هم ، نه گلایه ای از این همه انتظار

نه بهانه ای٬ از نمناکی کاغذ.

راضی‌ به رضای همین زندگی‌ و چشم به راه طنین ِ ترانه و باران

در خواب هایم٬ بیدار می شوم و در بیداری ام ٬ می میرم

 یک پا به راه ِ رویا

یک پا ٬ به بن بست بیداری

خوابگرد و گریه نشین !

همین ...

حالا نگو جان من که ، آخر قصه ، رو سیاهی به ذغال شعله های غزل سوز میماند.

برگرد و دستم را بگیر ، می‌خواهم در کنار تو

بر برگ‌های بوسه بنویسم که،

آبی‌‌ترین آبی ِ دنیا ، همین ،

آسمان خاکستری ِ خانهٔ من است!

همین بس که,میدونم   خوبِ خوبی , خوابِ خوابی   من که بیدارم,  چقدر خوبه!

دیشب باز هم به خوابم آمدی

گفتی‌:دست نوشته هایت را بخوان!

گفتم:بخوانم تا چه کسی‌ بشنود!؟

گفتی‌:من!

گفتم:تو که نیستی‌ عزیز

گفتی‌:تمامی این لحظه‌ها را از زبان که مینوشتی؟! با چه کسی‌ حرف میزدی؟!

گفتم:با خودم

گفتی‌:من، در تو ،زنده ام

گفتم:باشد    از این به بعد!

و تو رفتی‌ بی‌ آنکه دست نوشته‌ام را شنیده باشی‌


خاطرت هست؟!



شبنم...

دشنه

در شب‌هایِ بی‌ حضورم

کدامین «شکر» را، به شور انگیزیِ این من ِ شیرین ٬ بر میگزینی؟!

بستر تصرفم را ، پیشکش ِ کدامین  مهمان نا خوانده ام کردی؟!

تخت و شوکتِ  امپراطوری ام را،

تا کجا 

با که وسعت می دهی‌؟!

سینهٔ‌ پهناورت را ، آه...

حرمتم را نیز

صلهٔ کدامین چپاولش کردی؟!



خسرویِ بی کوشک

بی‌ دیهیم

بی‌ شبدیز

بی‌ شمشیر!

فوارهٔ خواهش ات را ،

بر شیارِ تورمِ کدامین پستان ٬روانه میکنی‌؟!

اینک

اندام های عاصی ات،بویناک خیانت است

من

آرام و بیصدا

توری سیاه بر سر

با لبانی سرخ و شهوانی

با چشمانی به انجمادِ خاکِ سردت

مرمر سپید سنگ قبرت را

به نظاره نشسته‌ام

چرا که

حرامزده ات به زودی پهلویت را خواهد درید

 


آن‌ زمان که من

بر کوهِ  تن ِ کوهکن ام  آویخته ام تا ٬ از شکاف ِ چاک چاک ِ پیراهنش ٬

شیری گرم را بنوشم

در مسلخ تن ات٬

تیشه اش را در من فرو خواهد کرد!

و من

تعمیدیِ  آب جادویش می شوم

 

 

 

شبنم...

در اتاقی که به اندازهٔ یک تنهاییست!

امشب هم باز دوباره آمدی؟!

میدانی‌ که تنهایم

میدانم که میدانی‌!

باشد ، باش ، اما

دلواپسم نباش

تنها برای لحظه‌ای کوتاه کنارم بمان

حوای ماندهٔ مملو از دود ، ملولت می‌کند؟!

آخر ، گفت بودی که از سلالهٔ درختانی

میدانی‌ که خاموشش نمیکنم

پس با آن‌ چشم‌های بزرگ قدیمی ات اینگونه تمشایم نکن

در میان این همه دود غلیظ ، بگذار بی پرده تماشایت کنم

جان من!

بس کن دیگه ، خیلی‌ گریه دارم ، اگه بغضم پاره بشه دیگه ساکت نمی شم

پس برو...

برو

.

.

.


ناقوس

باز پاییز از راه رسیده ، از خیابان به آرامی پیش میروم ، پس از ماهها می‌خوام سری به کلیسا بزنم دلم تنگ است

از دیشب بغض راه گلویم را بسته است

باد می آید و با خود بوی برگ‌ها و درختان خشکیدهٔ خزان زده را میاورد

دلم می‌خواهد بارانه مفصلی ببارد

آسفالت خیابان در زیر نور کمرنگ پاییزی برق میزند.

برگ‌های زرد و قهوه ای بر پایه درختان چنگ زده اند

گویی میخواهند با انگشتان سوخته از تنهٔ درختان بالا بروند.

سرو صدا و جیغ کلاغ‌ها فضا را پر کرده است.

پیرزنی از کنار دیوار می‌گذرد و به فریاد کلاغ‌ها پاسخ میدهد:

خوش خبر باشین! خوش خبر باشین!

در بزرگ آهنی کلیسا باز است

داخل میشوم ، کسی‌ در اطراف دیده نمی‌شود ، کمی‌ صبر می‌کنم

پیرزنی از اتاق نگهبان بیرون می‌‌آید

- سلام مادر

- سلام

و راه می‌‌افتم ...

گویی صدایش را می‌شنوم ،سعی می کنم  صدای آرام و غمناکش را در هارمونی این ارگ شکستهِِ قدیمی‌ باز یابم...

دم دمه های غروب است

روی یک صندلی می نشینم

چشمهایم را می‌بندم و شعر ((هدیه)) را آرام زیر لب زمزمه می‌کنم

نسیم ملایمی می وزد و صدایم را با خود به میان برگ‌های درختان میبرد

صدایم را با صدای کبوتران بالای شیروانی در هم میامیزم

و چشم بسته روانه در می شوم

خطابه‌ای سرخ برای تو!

بالاخره در باز شد

و او با فانوسش، به درون من آمد

زیبأیی رها شده‌ای بود که به من عطا شده بود

و من تمامی این سالها

دیده به راهش بودم

بی‌ شک ، رویای بی‌ شکل زندگیم بود

عطری در چشمم زمزمه کرد

رگ‌هایم از تپش افتاد

همهٔ رشته‌هایی‌ که مرا به من نشان میداد

در شعله‌ی فانوسش سوخت

گم بودم

و زمان در من نمی گذشت

شور برهنه‌ای بودم

در که باز شد

آرامش موج نگاهش معصومانه به سویم دوید

او مرا در روشنایی‌‌ها میجست

خودم را در پس در تنها نهادم و به درون رفتم

اتاقی بی‌ روزن تهی نگاهم را پر کرد

و همهٔ شباهتم را در ناشناسی خود گم کرد!

و من کجا بودم!؟

شاید آن‌ زمان انعکاسی بودم

و سرخود!٬ همهٔ خلوتها را بهم زد

و من

و من در پس در تنها مانده بودم

همیشه خودم را در پس یک در تنها میدیدم

اما حالا   !

خودم را در پای آن‌ در جای گذاشته بودم!