حکم ِ آخر!
صدای ِزنگِ تعطیل ِ مدرسه ات
به صدا در آمده
اما من
هنوز انشایم را تمام نکرده ام!
تنها از کلماتم
انتظار ِ بیشتری داشتی
در این بازی ِ مکالمهٔ روزمرهٔ سکوت!
پس
به هیاتِ شاعر ه ای در آمدم
در خسوفِ خوف انگیز ِ خشم ات
فرو بردم
ناخنهای ِ خشک ام را
در هر آن کوره راهی
که به زاد گاه ِتو ، منتهی میشد
در بوسه
در عشق
در هوس
خرامیدم
و دلتنگیهایم ، همه گریه شد!
آنگاه
آدمی, از برای ِ نخستین بار
معنای ِ گریستن را فهمید!
آیا مرا - به جرم ِ وسوسهٔ برچیدن ِ سیب ِسَرترین شاخه -
به واسطهٔ این دیگر گونه بهشت ِ زمینی
خواهی بخشید؟!
آیا دوباره مرا خواهی برد
به سرچشمهٔ نیل ، در آسمانها
یا به رودِ گنگ ،
که گویند تا ابدیت ادامه دارد؟!
آیا تو باز هم
از همآغوشی ِ من
با کلمات
شکایت خواهی کرد؟!
بوی ِ تلخ ِ همخوابگی ِ تنهامان
در شوکران ِعشقبازیهای ِ شبانهٔ من و تو
دیر شدن ِ دوست داشتن را
بهانه میگیرد!
به من اجازه بده
باران مصیبت ات را
تنها ، سَدی بسازم
در کوچههای ِآن همه بعد از ظهر ِ نارنجی ِ برگ
قهقهه ات را
نثار ِ اشکهایم کردی
بی آنکه زمزمهٔ ترانهام را شنیده باشی
با این همه
در تمام عالم
گم کردگی ات را می جویم
این حوای ِ قصه گو
شهرزادی دیگر شده است
در این یلدای ِهزار و یک شب ِ گریه!
شبنم...
پرواز را به خاطر بسپار