شب شراب
در نصف النهار تقدیر
به تو بر می خورم
غرق در لادن و شب
همچو افشانه ای رها در بارگاهی
معلق و در خود
به روایت هایت می اندیشم بی حضور ِ تن ات
در پرده سار ِ خاطره ام
خط عزیمت ات را مشروح می کنم
هاشورهایی پر از پونه های سرنگون و چکاوک
با دو ثعلب سیاه
که تبلوری از چشمان توست
خود را تنگ ِ در آغوشت می بینم
صبور و مرطوب
همچو معبد و باران
با من بگو
از سرنوشت آن همه سادگی
در تلاطم امواج دسیسه و نیرنگ .
روی ِ دست ِ زیارت ات مانده ای
با گریبانی گشاده
بی کعبه
بر مزار مادران می
با دستهایی که بی تاب ضریح اند ؛
قرابه هایت را
یکی یکی در خاک می کنی
آن زمان که در فاصله مذهب و تردید
ولایت در دهانت تلخ می شود ؛ دلواپس خدا نباش
اگر چه پیراهنش پاره پاره است
اما
شکوه نخواهد کرد
شبنم...
+ نوشته شده در شنبه هفتم اسفند ۱۳۸۹ ساعت ۲:۳۶ ق.ظ توسط شبنم
|
پرواز را به خاطر بسپار