در نصف النهار تقدیر

به تو بر می خورم

غرق در لادن و شب

همچو افشانه ای رها در بارگاهی

معلق و در خود

به روایت هایت می اندیشم بی حضور ِ تن ات

در پرده سار ِ خاطره ام

خط عزیمت ات را مشروح می کنم

هاشورهایی پر از پونه های سرنگون و چکاوک

با دو ثعلب سیاه

که تبلوری از چشمان توست

خود را تنگ ِ در آغوشت می بینم

صبور و مرطوب

همچو معبد و باران

با من بگو

از سرنوشت آن همه سادگی

در تلاطم امواج دسیسه و نیرنگ .

 

روی ِ دست ِ زیارت ات مانده ای

با گریبانی گشاده

 بی کعبه

 بر مزار مادران می

 

با دستهایی که بی تاب ضریح اند ؛

قرابه هایت را

 یکی یکی در خاک می کنی

آن زمان که در فاصله مذهب و تردید

ولایت در دهانت تلخ می شود ؛ دلواپس خدا نباش

اگر چه پیراهنش پاره پاره است

اما

شکوه نخواهد کرد

 

 

شبنم...