ناقوس
باز پاییز از راه رسیده ، از خیابان به آرامی پیش میروم ، پس از ماهها میخوام سری به کلیسا بزنم دلم تنگ است
از دیشب بغض راه گلویم را بسته است
باد می آید و با خود بوی برگها و درختان خشکیدهٔ خزان زده را میاورد
دلم میخواهد بارانه مفصلی ببارد
آسفالت خیابان در زیر نور کمرنگ پاییزی برق میزند.
برگهای زرد و قهوه ای بر پایه درختان چنگ زده اند
گویی میخواهند با انگشتان سوخته از تنهٔ درختان بالا بروند.
سرو صدا و جیغ کلاغها فضا را پر کرده است.
پیرزنی از کنار دیوار میگذرد و به فریاد کلاغها پاسخ میدهد:
خوش خبر باشین! خوش خبر باشین!
در بزرگ آهنی کلیسا باز است
داخل میشوم ، کسی در اطراف دیده نمیشود ، کمی صبر میکنم
پیرزنی از اتاق نگهبان بیرون میآید
- سلام مادر
- سلام
و راه میافتم ...
گویی صدایش را میشنوم ،سعی می کنم صدای آرام و غمناکش را در هارمونی این ارگ شکستهِِ قدیمی باز یابم...
دم دمه های غروب است
روی یک صندلی می نشینم
چشمهایم را میبندم و شعر ((هدیه)) را آرام زیر لب زمزمه میکنم
نسیم ملایمی می وزد و صدایم را با خود به میان برگهای درختان میبرد
صدایم را با صدای کبوتران بالای شیروانی در هم میامیزم
و چشم بسته روانه در می شوم
پرواز را به خاطر بسپار