: هی بچه !بیهوده است بیهوده است!
به کام ِزخم ِدلم
شطًٌی روان میکنم
ز پیش ِتازیانههای ِ نمک ات
زاده میشوم
در فصلی که پیش از آنش
درختان ، زرد و خشک می روییدند
تولدم را!
پیش ازآنکه بریده شوم ، چون کلافی سر در گم
باز کن مرا به افسون ِ انگشتانت
در گرگ و میشی ، که من
قمار میکنم ، جنین ِ رحم ِ آیندهام را
زبانت را چونان فتیله ای ژرف ، فرو کن
در سرخی دینامیت ِ دهان ام
گونه های ِ بی گناهم ، گُُر می گیرند از
غوغای ِ این همه برهوتِ تن ات
گر از پس ِ این همه شبیخون ِ سکوت
عقب نشینی, پیشه نکردهام
خود از آنروست که
در من فرو میکنی شبانه جسارتت را!
زین پس
قهرمانم بخوان
که بر جایم هنوز...
با جسارتی که به کف اندر دارم ، زین پس دهان به بیهوده نگشایم
طنین ِ گنگ ِالفاظم را،
تشبیهی صریح , طلب میکنی
هلهلهٔ شور آفرین ِدستانت ،
می بافد ، رشته رشتهٔ آشفتهٔ اشعارم را!
اینگونه که
ندا باز پس میدهی به تکرر ِ هر سنگریزه ات
فریادم را ،
بیشک همان کوهمرد منی!
شبنم...
پرواز را به خاطر بسپار