تمام قصه ها، با یکی‌ بود یکی‌ نبود شروع میشوند.

با بود یکی‌ و نبود دیگری که : یکی‌ بود یکی‌ نبود!

یکی‌ مانده بود

یکی‌ مانده بود و گریه کرده بود...

به تو گفتم: این سیب سرخ را ، من برای تو میچینم ، تا کودکان بهانه گیر فردا ، نگویند :

بین این همه آدم ، حوایی ٬ بین آنها نبود!

و در تقسیم آن‌ همه علاقه ،

رفتن ، سهم ساده تو شد و

ماندن سهم دشوار دستهای من.

امروز هم ، نه گلایه ای از این همه انتظار

نه بهانه ای٬ از نمناکی کاغذ.

راضی‌ به رضای همین زندگی‌ و چشم به راه طنین ِ ترانه و باران

در خواب هایم٬ بیدار می شوم و در بیداری ام ٬ می میرم

 یک پا به راه ِ رویا

یک پا ٬ به بن بست بیداری

خوابگرد و گریه نشین !

همین ...

حالا نگو جان من که ، آخر قصه ، رو سیاهی به ذغال شعله های غزل سوز میماند.

برگرد و دستم را بگیر ، می‌خواهم در کنار تو

بر برگ‌های بوسه بنویسم که،

آبی‌‌ترین آبی ِ دنیا ، همین ،

آسمان خاکستری ِ خانهٔ من است!