پرده ها را

به مثابهٔ سنگ ِ گوری

کنار میکشم

تا با ترانهٔ کوچهٔ عبور ِ تو

بیگانه نباشم


وقتی‌ همهٔ جاده های ِ جهان

بی‌ عبور شدند

من و تو

رسیده بودیم ، طلوع آفتاب فردا را


در سرزمین ِ موعودِ خویش

انتظار ِ تو را ،

اردو زده ام درست درجایی که

قرار بود

هیچ کس نأیستد!


ایستادگی ِزانوانم را

خاکسار کردی

در پوک شدن ِ درایتِ تندیس ِبلاهت ام

آنچنان که

نه بایسته ات بوده ام

نه شایستگی ات را در خور


اما همچنان

شکوه نمیکنم

ازینکه بر راهی‌ قدم گذارده ام

که خطوط ِموازی اش

شهادت میدهند

برگشتن ِ قدمهایت را

سالهایی پیش از این


من

تو را

از فاصلهٔ شب و دلهره

باز خواهم یافت

فقط ، تو بگو

چگونه سر به مهرت فرود آرم


من

هوای ِ تازهٔ شعر را

از حول ِ صبح ِ نفس هایت

به یکباره بلعیده ام



شبنم...