بالاخره در باز شد

و او با فانوسش، به درون من آمد

زیبأیی رها شده‌ای بود که به من عطا شده بود

و من تمامی این سالها

دیده به راهش بودم

بی‌ شک ، رویای بی‌ شکل زندگیم بود

عطری در چشمم زمزمه کرد

رگ‌هایم از تپش افتاد

همهٔ رشته‌هایی‌ که مرا به من نشان میداد

در شعله‌ی فانوسش سوخت

گم بودم

و زمان در من نمی گذشت

شور برهنه‌ای بودم

در که باز شد

آرامش موج نگاهش معصومانه به سویم دوید

او مرا در روشنایی‌‌ها میجست

خودم را در پس در تنها نهادم و به درون رفتم

اتاقی بی‌ روزن تهی نگاهم را پر کرد

و همهٔ شباهتم را در ناشناسی خود گم کرد!

و من کجا بودم!؟

شاید آن‌ زمان انعکاسی بودم

و سرخود!٬ همهٔ خلوتها را بهم زد

و من

و من در پس در تنها مانده بودم

همیشه خودم را در پس یک در تنها میدیدم

اما حالا   !

خودم را در پای آن‌ در جای گذاشته بودم!