امشب هم باز دوباره آمدی؟!

میدانی‌ که تنهایم

میدانم که میدانی‌!

باشد ، باش ، اما

دلواپسم نباش

تنها برای لحظه‌ای کوتاه کنارم بمان

حوای ماندهٔ مملو از دود ، ملولت می‌کند؟!

آخر ، گفت بودی که از سلالهٔ درختانی

میدانی‌ که خاموشش نمیکنم

پس با آن‌ چشم‌های بزرگ قدیمی ات اینگونه تمشایم نکن

در میان این همه دود غلیظ ، بگذار بی پرده تماشایت کنم

جان من!

بس کن دیگه ، خیلی‌ گریه دارم ، اگه بغضم پاره بشه دیگه ساکت نمی شم

پس برو...

برو

.

.

.