در اتاقی که به اندازهٔ یک تنهاییست!
امشب هم باز دوباره آمدی؟!
میدانی که تنهایم
میدانم که میدانی!
باشد ، باش ، اما
دلواپسم نباش
تنها برای لحظهای کوتاه کنارم بمان
حوای ماندهٔ مملو از دود ، ملولت میکند؟!
آخر ، گفت بودی که از سلالهٔ درختانی
میدانی که خاموشش نمیکنم
پس با آن چشمهای بزرگ قدیمی ات اینگونه تمشایم نکن
در میان این همه دود غلیظ ، بگذار بی پرده تماشایت کنم
جان من!
بس کن دیگه ، خیلی گریه دارم ، اگه بغضم پاره بشه دیگه ساکت نمی شم
پس برو...
برو
.
.
.
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر ۱۳۸۸ ساعت ۲:۵۰ ب.ظ توسط شبنم
|
پرواز را به خاطر بسپار