وقتی‌ هنوز

نقره زاران ِ  فلس‌های ِ تن ام

عریانی ات را ،

سوزان می شود

دیگر چکار داری

از تاریخ مصرف ِ این قلب ِ دست ِ چندُم

چندین شکنج ِ  تاول ، گذشته است؟!

قوس ِ ماه ام را ، در کشش ِ بازوانت

کمندی رها کن!


تندیس ِ نیم انسان گونه

سُم ضربه های خشم ات

می تپد

بر پیکرهٔ پریشان ِ خاک ِ گرم ِ  تن ام


در کمرگاه توسَن ات

ژرف‌ترین یاقوت را

می کاوم

فاصله زفاف را

می‌

گر

یم

.

.

.

همچو ماده گرگی نا بالغ ام

خیره به ماه

فرا میخوانم جفت ام را

در پسِ ِ این لحظه‌های ِ خاکستری ِ سرد


پنجه های ِ حریص ام را

در پهن دشت ِ خفتهٔ تن ات

میکِشم


آن زمان

که بَره وار

پوستین ام را میدری

به دریدنم درنگ مکن!

این حادثه ای‌ بزرگ است!



شبنم...