شمع و خورشید
این روز ها
در زلالی آینه ها که مینگرم
ظلمتی ابدی را نشانم میدهند
گونه هایم ، نمناک ِ واقعه ای مبهم است
تو ، در پس ِ پشتِ آینه
جرقهٔ مژگانم را ، با تماشا نشسته ای
ای بادِ فاتح
پیرهن بر تنم دریدی ،
در تجاوز ِدردِ
این همه پاییز!
خورشیدکِ بزرگی هستی تو،
که تنها ، توان ِ افروختن ِ روز را دارد
کوچکی ِ این شمع ِ خُرد را ، به سخره مگیر!
چرا که من ،
با کشیدهترین شعله ام
شب را ، فروزی دیگر گونه بخشیده ام
آری ، تنها با پرتوی!
از آفتاب بیزارم
آبگیر ِ خُردی ام، در میان ِ علفزارهای ِ هزار توی تن ات!
عصیان گونه بر من می تابی
خشک میشوم
اما
مرداب صفت نمیشوم
همزادت نیستم من!
شبنم...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آذر ۱۳۸۸ ساعت ۴:۴۳ ب.ظ توسط شبنم
|
پرواز را به خاطر بسپار